♫♔♫باحالا دستا بالا♫♔♫
yöµ ฬєгє ßöгn tö bє löνєÐ
معلم عصبی دفتر رو وی میز کوبید و فریاد زد:سارا... معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد،توی چشمان سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن؟ها؟!فردا مادرت رو میاری مدرسه. میخوام در مورد دختر بی انضباطش باهاش صحبت کنم...! .
دخترک خودش را جمع و جور کرد،سرش رو پایین انداخت . خودش را تا جلوی میز معلم کشیدو گفت:بله خانوم؟!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد...بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم...مادرم مریضه...اما بابام گفته که آخر ماه بهش حقوق میدن...اون وقت میتونیم مادرمو بیمارستان بستیری کنیم تا دیگه از گلوش خون نیاد...اون وقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...اون وقت..اون وقت بابام قول داده اگه پولی براش موند برای من دفتر بخره تا مجبور نشم دفتر های داداشمو پاک کنم و توش بنویسم...اونوقت قول میدم مشقامو...
معلم صندلیشو چرخوند طرف تخته و گفت:بشین سارا... وکاسه ی اشک چشمانش روی گونه اش خالی شد...
برچسبهآ:
ارسال نظر(0)
| طراح : صـ♥ـدفــ |
